هر دم و هر لحظه دلم هوای یار میکند،همون یاری که مرا نمی بیند

چشمهایش را بسته تا نبیند عشق مرا،به این بی قراری هایم دامن می زند

مرگ تو را  صدا میکنم،حرفهایم با توست

بیا ای ناجیه من ، بیا  مرا از میان این آدمکها نجات بده

بیا که با تو خوشبخت می شوم ، صدای پایت می آید، نزدیکمی

چرا صدایم نمی کنی، چرا جان مرا به یک باره نمی گیری

مرا چه معصیتی بود که این گونه در این زندگی اسیرم کردی

بیا تا به گونه هایت بوسه بزنم بیا تا از خودم رهایی پیدا کنم

مرا با خودت ببر

همه برای مرده ها گریه می کنند ولی من برای خودم

شاید منم مردم ، شاید نیمه جانم ، بین این دنیا با زندگیه جاودانه ای که شاید باشد

دنیای دیگری که همش تو قصه هاست ، چه دنیای زیبایی در گوشمان خوانده اند

واقعا وجود دارد؟ واقعا اونجا همه یکرنگن؟

آه ...    ای مرگ از تو میترسم ، نه برای این که از این دنیا برم

از این که تو هم دروغ باشی

 و مرا به جایی وحشت ناک تر و زجر آورتر ازاین دنیای مزخرف ببری

درمانده ام چه کنم

آه ... نفس های آخر نمیدانم سخت است یا آرامش بخش

فقط میدانم تقاص کاری نکرده را می دهم


 

در ساعت موضوع مرگ تو را صدا میکنم | لینک ثابت