روز بدي بود نه به خاطر اينكه تو ناراحتم كرده باشي
به خاطر اينكه ناراحتت كردم به خدا نميتوني بفهمي
وقتي سيل اشك رو تو چشات ديدم چه حالي شدم نميتوني درك كني
نميدوني چند بار جلو اشكامو گرفتم بغضمو خفه كردم تا ناراحتت نكنم
ميدونم طاقت ديدن اشكامو نداري اما نتونستم منو ببخش
كاش ميمردمو اين روزو نميديدم
كاش امروز صبح هيچوقت طلوع خورشيد رو نميديدم
كاش قبل رسيدن به تو، برا هميشه تو جاده ميرفتم
كاش امروز هيچوقت نميرسيد
كاش، كاش .............................................
نميدوني چقدر برام سخت بود ديدن ناراحتيت
من به بدبختي و غم عادت دارم
نميخواستم توروهم درگير بدبختيا و غمهام كنم
عزيزم به خدا از دستت ناراحت نيستم از دست هيچكي ناراحت نيستم
هر چيزي تاوان داره تاوان اشتباهم رو فقط خودم پس ميدم
نميدونم تا كي بايد تاوان پس بدم اما پس ميدم
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد
كاش حال منو ميتونستي درك كني
خيلي سخته جلو عشقت بشيني و ازت بخواد اعتراف كني
كاش ميمردم كاش ميمردم
خيلي بي انصافي
من بهت هيچوقت دروغ نگفتم اما چطور ميتونستم حرف بزنم؟
اي خدا من تقاصه چيو پس ميدم؟
كي بدبختيام تموم ميشه؟
كي يه شب بالشتم آرامش داره وتو سيل اشكام غرق نميشه؟
كي؟ كي؟ كي؟ ...........................
خيلي دوست دارم از زندگيت برم بيرون چون نميخوام برات درد بشم
اما خيلي خودخواهم چون نميتونم فراموشت كنم
اما اگه تو بخواي ..........
ميدوني چرا ديگه از ازدواج حرف نميزنم؟
نه به خاطر اينكه پشيمون شده باشم يا بازيت داده باشم
نميخوام تورو شريك دردام كنم
نميخوام يه عمر با شك بام زندگي كني
ميدونم اينقدر بزرگي كه شايد به رومم نياري
اما ميدونم كه از تو داغون ميشي نميخوام خرد شدنتو ببينم
نميخوام به جاي آرامش باعث رنجت بشم
منو به خاطر همه چي ببخش
به هر چيم دوست داري شك كن
فقط هيچ وقت به دوست داشتنم شك نكن
به خدا دوستت دارم
خيلي ميخوامت خيلي
كاش امروز هيچوقت نميرسيد
كاش ..................
نوشته شده توسط فرشته در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
مرگ
چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند.
آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... .
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY